تبليغاتX
زمزمه دلتنگی



روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .....

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



زندگی ادامه داره حتی وقتی تو نباشی

اگه آشنابمونی یا مثل غریبه ها شی

حتی وقتی واژه عشق با خیانت هم نفس شه

یااگه تموم دنیا واسه پرامون قفس شه

نه خزون نه بهار انگاری روزگار تو رو ازدل من می رنجوند

دیگه توهرقدم می گذشتی ازم قلبمو می لرزوند

زندگی ادامه داره به جلو قصه تكرار

حتی وقتی نبض ساعت بخوابه رودست دیوار

حتی وقتی شعله عشق تونگاهی بی رمق شه

یااگه دفتر شادی روزی خالی ازورق شه

زندگی ادامه داره خوب وبد سفید ومشكی

تازمانیكه یه لبخندمی شكفه می چكه اشكی

كسی پله های اون روبه عقب برنمی گرده

ولی می تونه ببینه كه گذشته ها چه كرده

زندگی ادامه داره با من و تو بی من وتو

این دو روززندگی رو بیا همراه دلم شو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 




مركز آموزش ايرانيان