تبليغاتX
زمزمه دلتنگی



بازم همون دلاي بچگي مون
دلاي با صفاي بچگي مون

يه چيز مي گم، ايشالا دلخور نشين
قربونِ اون دلاي تک سر نشين!

اين روزا عُمر عاشقي دو روزه
ايشالا پير عاشقي بسوزه

بلا به دور از اين دلاي عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روي ميز من، يه پوشه
که اسم عشق هاي بنده، توشه

زري، پري، سکينه، زهره، سارا
وجيهه و ريحانه و مليحه و ثريا

نگين و نازي و شهين و نسرين
مهين و مهري و پرند و پروين

چهارده فرشته و سه اختر
دو ليلي و سه اشرف و دو آذر

سفيد و سبزه، گندمي و زاغي
بلوند و قهوه اي و پر کلاغي ...

هزار تا خانومند توي اين ليست
با عده اي که اسم شون يادم نيست!

گذشت دوره اي که حرف ما يکي بود
خدا و عشق آدما، يکي بود

نامه ي مجنون به حضور ليلي
مي رسه اينترنتي و ايميلي!

شيرين مي ره مي شينه پيش فرهاد
روي چمن تو پارک دولت آباد

زلفاي رودابه ديگه بلند نيست
پله که هس، نيازي به کمند نيست

تو کوچه، غوغا مي کنند و دعوا
چهار تا يوسف، سر يکي زليخا!

نگاه عاشقانه، بي فروغه
اگه مي گن عاشقتم دروغه

تو کوچه هاي غربي صناعت
عشقو گرفتن از شما، جماعت!

کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکي، کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکيه کردن
کنار جوي آب، گريه کردن !؟

دلاي بي افاده، يادش به خير
دختر کاي ساده، يادش به خير

من از رکورد عشق در خروشم
اگه دروغ مي گم، بزن تو گوشم

تو قلب هيشکي، عشق بي ريا نيست
حُجب و حيا تو چشم آدما نيست

کُشته ي دلبرند و ارتباطش
فقط براي برخي از نقاطش

پرنده پَر، کلاغه پَر، صفا پَر
صداقت از وجود آدما، پَر

دلا، قسم بخور اگر که مردي
که ديگه گِردِ عاشقي نگردي

ما توي صحبت رُک و راستيم داداش
عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



ای دل ازت خسته شدم

تو هم با این عاشقیات

بس کن دیگه تمومش کن

چقد بلا سرت بیاد

من که گناهی ندارم

من و یه عشقه سینه سوز

دل گفتم عاشقی نکن

گوش نکردی حالا بسوز

تو هم یکی مثله همه

نه خیلی بدتر از همه

منو به آتیش کشیدی

اخه گلم این حقه منه

الهی خوش باشی گلم

پیش هرکی خوشی برو

منم میرم تو خلوتم

چه تنهایی دلم برو

نمی تونی ازم بخوای

تورو دوس نداشته باشم

اگه تو نمی خوای برو

عمرا کاری داشته باشم

اون روز که پیدا کردمت

گفتم اخیش چه با وفاس

اما حالا حتی دیگه

جواب حرفام با خداس

ای دلم عاشقی نکن

کار تو عاشقی نیس

کار تو یه حسرته

تو قلبش واسه تو جایی نیس

بمیرم من برات دلم

میدونم که سخته برات

ولی بازم طاقت بیار چرا میلرزه صدات

نمی تونی ازم بخوای

تورو دوس نداشته باشم

اگه تو نمی خوای برو

عمرا کاری داشته باشم

تو دل تو زیادیه جای برای اینو اون

هر کسی از راه میرسه جا میگیره تو دل تو

انگار که دیگه این وسط فقط من زیادیم

میخوای که بس کنم باشه فهمیدم که زیادیم

اون روز که پیدا کردمت

گفتم اخیش چه با وفاس

اما حالا حتی دیگه

جواب حرفام با خداس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



 

  من باهاتم..

 

کی می گفت اگه تنها بمونی من باهاتم

حتی اگه اسیر غمها بمونی من باهاتم

چرا گریه می کنی.چرا غصه می خوری عزیزکم

بده دستاتو به من هر جای دنیا که باشی من باهاتم

دیگه غصه کافیه قاصدکم

خنده بیارو شادی کن من باهاتم

من که گفتم تو هم از قصه ی من سیر می شی

تو خودت بودی می گفتی.تا ته دنیا باهاتم

یادمه روزای اول بغض کردم به تو گفتم که رها کن

اما گفتی تو همونی که می خواستم من باهاتم

دو سه ماهی تو همون بودی که گفتی

یهو چی شد چی نشد اون همه می گفتی باهاتم

دوباره بغض گرفت راه گلومو

یاد اون روزا بودم.که می گفتی من باهاتم

چند ماهی به دلم سخت گرفتم

که یه وقت بهم نگی.باز دوباره من باهاتم
من نخواستم بشنوم حرف تورو باز دوباره

ولی گفتی که یکم خسته شدم اما باهاتم

به خودم گفتم بسه چقدر غصه ولش کن

بذار اونم بدونه دروغ اینکه من باهاتم


عاقبت تنگ دلم خورد شد وراز دلم گشت نمایان

باز گفتی که خیال است تمامش.من باهاتم

ناگهان از همه دنیا بگسستم و ز او دور نشستم

به دلم گفت که یک فرصت کوتاه بده.تا ببینی که باهاتم

باز این دل عاشق به خودش سخت گرفت

ولی اینبار او رفت.رفت و آرام زمزمه ای کرد به قاصد

که به من گفت.می روم تا که تو خوش تر باشی

نه از آسایش خویش می روم.

ولی این حرف بدان

که بدون تو ولی باز باهاتم

گریه کردم گفتم

باز من ماندم و یک دل تنها

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



...خداحافظ

عزﻳزی که فرصت ﺑﻴان احساسات را به من ندادی٬ خداحافظ.

من دﻳﮕﻪ غرق تنهاﻳﻰ شدم ٬که تو می خواستی در آن غرق بشم.

می خوام ساده و پاک برای تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم و مطﻣﺌﻨﻢ اﻳﻦ ﭼﻴﺰی از ارزشهای

من ،کم ﻧﻤﯽ کنه و لطمه ای هم به غرورم ﻧﻤﯽ زنه.

برای ﻳﮑﺒﺎر و حتی آخرﻳﻦ بار هم که شده ﻣﺠﺒﻮری احساس منو ﺑﺨﻮنی، می دونی چرا ؟

چون دﻳﮕﻪ گوش ﻧﻤﯽ دی و فقط ﭼﻴﺰی رو می خواهی که خودت می خواهی ﺑﺒﻴﻨﯽ ﻳﺎ بشنوی.

می دونی، وقتی کسی داره غرق می شه، فقط کمک می خواد.ولی کار من دﻳﮕﻪ از کمک خواستن گذشته.

می خوام برای آخرﻳﻦ بار بگم: که من برای نابود نشدن عشق و احساسم، همه تلاﺷمو کردم.

درست تو ﻟﺤظه اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فکر می کردم دستت توی دست منه...

ولی افسوس ،که تو ﺧﻴﻠﯽ وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودی و من چه دﻳﺮ ﻓﻬﻤﻴﺪم ،که تنها، درون گود اﻳﺴﺘﺎدم و برای ﭼﻴﺰی می جنگم که اون ﺧﻴﻠﯽ وقت مال من ﻧﻴﺴﺖ.

من توی وجود تو، ﻳﻪ ذره از وجود خدا، ﻳﺎ حتی ﻳﻪ ذره از وجود خودم رو ﭘﻴﺪا کرده بودم.

تو اون شاهزاده ای نبودی که من توی قصه هام ازش ﻳﻪ بت ساخته بودم.

تو حتی اون ﭼﻴﺰی که خودت رو نشون می دادی هم، نبودی...

برای من دﻳﮕﻪ اسم تو، ﻳﺎ هوﻳﺖ تو مهم ﻧﻴﺴﺖ.

برای من اون عشق و احساسی که توی وجود تو ﭘﻴﺪا کردم، عزﻳز و دوست داﺷﺘﻨﻴﻪ.

واسه ﻫﻤﻴﻦ هم تا ابد دوستت خواهم داشت.

فقط بدون ،ﻫﻤﻴﺸﻪ خواستم پر بشی ازمن. اما تو ﻋﻤﻴﻖ تر از اونی بودی ،که احساس من بتونه تورو پر کنه.

و هرﭼﯽ تلاش کردم ،دﻳﺪم ﺗﻤﺎم وجودت خاﻟﻴﻪ، آره ! از من خاﻟﻴﻪ.

آخه مگه من چقدر هستم، که بتونم عظمت وجود تورو پر کنم ؟

آره ! توی وجود تو گم شدم...و کسی به من، فرصت کمک خواستن هم نداد.

ﻫﻤﻴﺸﻪ از خدا خواستم که ﻳﻪ عشق واقعی رو ﺑﻬﻢ بده.

اون عشق رو ﺑﻬﻢ داد، اگرچه ﺧﻴﻠﯽ زود هم ازم گرفت.

 

ولی هرچی ﺑﻴﺸﺘﺮ می گذره، به ﺣﻘﻴﻘﯽ بودن اون عشق ﻣﻄﻤﺌﻦ تر می شم.

حتی نبودن تو، توی اﻳﻦ مدت، نتونست ذره ای از احساس من کم کنه، چه بسا هر ﻟﺤظه قدرتش رو توی قلبم ﺑﻴﺸﺘﺮ از ﭘﻴﺶ احساس می کنم.

دلم می خواد برات آرزو کنم ،که ﻳﻪ روزی عاشق بشی.

ولی برات آرزوی قشنگ تری می کنم ...

اﻳﻦ که، اگر عاشق شدی ،ﻫﻴﭻ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت، طعم خوشبختی واقعی روبچشی.

آرزوی ﻳﻪ عاشق برای معشوقش ﭼﻴﺰی ﻏﻴﺮ از اﻳﻦ ﻧﻤﯽ تونه باشه.

دﻳﮕﻪ حتی ﻧﻤﯽ خوام فکر کنم که احساس واقعی تو چی بود ؟

دﻳﮕﻪ دنبال مقصر هم ﻧﻤﯽ گردم...

دنبال برنده و بازنده هم ﻧﻳﺴﺗﻢ .

اگه برنده و بازنده ای هم باشه...

اون برنده توﻳﯽ...

تو بردی...

آره ! فقط تو بردی .

ولی من خوشحالم ،که به تو باختم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 




کجابودی وقتی غریبی ودرد
داشت منه تنهارودیوونه می کرد
کجا بودی وقتی تورو می خواستم
که دستات آروم بشینه تودستم
کجا بودی وقتی که گریه کردم
از تو به آسمون گلایه کردم
کجا بودی وقتی کنارعکسات
شبا نشستم به هوای چشمات
کجابودی تشنه ی چشمات بودم
نبودی من عاشق دنیات بودم
کجا بودی وقتی دیوونت بودم
وقتی که بیقراره شونت بودم
نبودی پیش منه بی ستاره
ترک می خورد دلم با یه اشاره
می خندیدم اما تنم می لرزید
کجا بودی وقتی چشام می ترسید
کجا بودی وقتی باید می موندی
غصمو از لحن صدام می خوندی
کجا بودی چشام به در سفید شد
هر کی به جز من از تو نا امید شد
کوچه ی انتظار رسید به بن بست
دلم می گفت اون سروعده هاش هست
وقتی که این بازیارو می کردی
من می دونستم داری برمی گردی
بگو هنوز دوسم داری با منی
بگو محاله قلبمو بشکنی
کجا بودی ببینی بی ستاره م
ببینی جز تو کسی رو ندارم
غم نبودنت مثه آتیشه
تو این دو خط ترانه جا نمیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 




مركز آموزش ايرانيان