تبليغاتX
زمزمه دلتنگی



 پر معني ترين کلمه "ما" است ... آن را بکار ببند. عميق ترين کلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه. بي رحم ترين کلمه "تنفر" است ... از بين ببرش. سرکش ترين کلمه "هوس" است ... بآ آن بازي نکن. خود خواهانه ترين کلمه "من" است ... از ان حذر کن....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
كه از خاك گلویم سوتكی سازند
گلویم سوتكی باشد به دست طفلكی گستاخ و بازیگوش
و او یكریز و پی در پی
دم گرم خموشش را در گلویم بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشكند دائم
سكوت مرگبارم را....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با من بیکس تنها شده، یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را-لیک

دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه عشاق، پریشانی رفت

بسر زلف بتان! سلسله دارا تو بمان

شهریارا، تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

سایه، در پای تو، چون موج، دمی زار گریست

که سر سبز تو باد کنارا تو بمان...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مانده ام در کوچه های بی کسی

سنگ قبرم را نمی سازد کسی

مردم و خاکسترم را باد برد

بهترین یارم مرا از یاد برد...
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



یادته یه روز بهم گفتی: هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده، گفتم: اگه بارون نبود چی ؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریش میگیره، گفتم: یه خواهش دارم، وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار، گفتی: چشم، حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمیباره، تو هم اون دور دورا ایستادی و بهم میخندی ......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این رو بدون كه هر وقت دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابرها و آروم گریه میكنم پس بدون هروقت بارون میاد دلم برات تنگ شده عزیزم....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بدترین شكل دلتنگی برای كسی آن است كه در كنارش باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسید هیچ كس لیاقت اشك های تو را ندارد و كسی كه چنین ارزشی دارد ... باعث ریختن اشك های تو نمی شود .....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به جرم اینكه خیلی ساده بودم/ به زندان دلت افتاده بودم / اگر چه حكم چشمانت ابد بود/ برای مرگ هم آماده بودم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یاد گرفتم.......

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر نسیت

              یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله

یعنی دو خط موازی که هیچ وقت بهم نمی رسن ...............

یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادارتر نیست

یاد گرفتم همونقدر که محبت کنی همونقدر ارزشت کم میشه

             و یاد گرفتم که هرچه عاشق  تر .....

                       تنها تر.............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



وقتی تنهای به سراغم میاد آسمون دلم میگیره دلم میخواد بارون بباره تا غم تنهای خودمو با دیدن قطرات بارون فراموش كنم به خودم بگم ببین خیلیها دارن گریه میكنن و تو خوشحال باش كه غم تو مثل یه قطره بارونه كه میباره بعد اشكامو پاك میكنم خدا رو شكر میكنم  كه لااقل با گریه كردن سبك میشم .اما كسانی هستن  كه حتی گریه هم غم اونارو تسكین نمیده هیچی هیچی .ما آدما نوعا به اون چیزی كه داریم شاكر نیستیم تنهای سخته هر كس به نوعی تنهاست اما مشكلی نیست كه نشه باهاش كنار امد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تمام خواهشم از درد تنهایی است باور کن

 

تمام هستی ام یک قلب رویایی است باور کن

 

به یادت می نویسم تا دوباره باز گردی

 

که کوچه بی تو در بن بست تنهایی است باور کن

 

تمام دفترم بغض حضور واژه ها گردید

 

و شعر رفتنم مرگی اهورایی است باور کن

 

در این غربت پرم از های و هوی تلخ تنهایی

 

سکوتم ، ناله ام ، بغضم تماشایی است باور کن

 

نمی دانم به یاد روزهای درد خواهی بود

 

و ایام پر از اندوه ، فردایی است باور کن

 

ندانستم که تو معنای بودن را نمی دانی

 

و قلبت پر زرنگ و عشق هر جایی است باور کن

 

پس از تو انتظارم ، اعتبارم می رسد پایان

 

و این انجام عشقی پاک و شیدایی است باور کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 




  یکی بود یکی نبود
یک مرد بود که تنها بود
یک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود
مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود
خدا غم آنها رو میدید و غمگین بود
خدا گفت:
شما را دوست دارم
پس همدیگر را دوست بدارید
و با هم مهربان باشید
مرد سرش را پایین آورد
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید
زن به آب رودخانه نگاه میکرد، مرد را دید
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند
خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید
مرد دستهایش را بالای سر زن گفت تا خیس نشود
زن خندید
خدا به مرد گفت:
 

ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است . +++ عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند. +++ عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است. +++ عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد.  +++ عشق همانند مغناطيسي است که ما را به مبدا خود جذب مي کند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 گر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چیست؟اگر عشق نباشد زندگی را چه اتشی گرم کند؟اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایستهای صرف توان کرد؟اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟ ... دکتر شریعتی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  یه ضرب المثل چینی هست که میگه: برنج سرد را می‌توان خورد، چای سرد را می‌توان نوشید،

 اما نگاه سرد را نمی‌توان تحمل کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط علی .....  | 




   گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ويليام شکسپير : چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 وقتی نیاز به عشق داری عاشق مشو بلکه زمانی عاشق شو که تمام وجودت سرشار از عشق هست و می خوای آنرا با کسی تقسیم کنی .

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط علی .....  | 



هنگامي كه به آسمان آرام و خاموش شب تنهايي نگريستم  ؛
خزيدن امواج اقيانوس عشق را در ميان رگ هايم احساس كردم
عشقي به مسافت راه بي نهايت !!!
عشقي به لطافت خارهاي بيابان !!!
عشقي به زبري گلبرگ هاي گل سرخ !!!
عشقي به جاي قدم هاي روي ساحل موج زده !!!

خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده...
خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد...
خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده...
خدايا گم شده ام.......

 

 

 

قانون.........

قانون تو تنهايي من است و تنهايي من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست !

 چه قانون عجيبي چه ارمغان نجيبي و چه سرنوشت تلخ و غريبي كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني و خود در تنهايي و سكوت با چشمهايي خيس از غرور پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



 

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين.............

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



راه را باید پیمود حتی اگر بیراهه باشد 

تا دلیلی برای انکار نماند...!!!

  عزیزم به سوی تو می آیم و به بیراهه اما !!!! 

 برای اینکه بهانه ایی باقی نماند.....

تا آن لحظه که تو را باز ببینم نیایشم لحظه بوسه توست...

 

سوزان من....

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



سوزا من....

وقتی از من پرسیدند آیا اشکی برای ندامت نداری ؟ با غروری شکسته گفتم:

می خواهم با تو سخنی بگویم و به تو گفتم که خواهان دیدار با تو هستم، اما تو حتی

در لحظه ی دیدار نپرسیدی سخنت چیست و آسوده از کنار من گذشتی آنگاه

فریاد بلندی زدم و گفتم:

وقتی از تو جدا شدم در لحظه ی دیدار اشکی نریختم زیرا تمام

اشکهایم را برای به دست آوردنت ریختم و اشکهایم همه یخ

شدند با حرف نگفته ی خود و سکوت تو......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



بیش از عشق بر تو عاشقم        

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به  تو   

با واژه ها بیان کنم.                   

اینها سرشارترین احساساتی هستند           

 که تا کنون داشته ام       

با این همه                   

هنگامی که می خواهم اینها را     

به تو بگویم و یا بنویسم،       

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان  کنند.       

گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم،    

می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.      

آن گاه که با توام،    

 

احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 




مركز آموزش ايرانيان