
* مصلح الدین سعدی شیرازی :
برگ تحویل می کند رمضان
بار تودیع بر دل اخوان
یار نادیده سیر، زود برفت
دیر ننشست نازنین مهمان
ماه فرخنده روی برپیچید
و علیک السلام یا رمضان
الوادع ای زمان طاعت و خیر
مجلس ذکر و محفل قرآن
بهر مردمان ایزدی بر لب
نفس در بند و دیو در زندان
تا دگر روزه با جهان آید
بس بگردد به گونه گونه جهان
بلبلی زار می نالید
بر فراق بهار وقت خزان
گفتم انده مبر که باز آید
روز تو روز و لاله و ریحان
گفت ترسم بقا وفا نکند
وره هر سال گل رمدبستان
روزه بسیار و عید خواهد بود
تیر ماه و بهار و تابستان
تا که در منزل حیات بود
سال دیگر که در غریبستان ...
بي تو دنيا بر سرم آوار شد
بين ما هر پنجره ديوار شد
آنكه اول نوش دارو مي نمود
برلب ما زهر نيش مار شد
درد ما در بودن ما ريشه داشت
رفتن و مردن علاج كار شد
عيب از مابودن از ياران نبود
تا كه ياري يار شد بيزار شد
عاقبت با حيله سودا گران
عشق هم كالاي هر بازار شد
آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟
مردم از بس زندگي تكرار شد
پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟
با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو
بهش گفتم : به خاطر هیچکس
پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟
با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو
با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز
ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟
در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است
باز دلتنگي هايم دوره ام كرده اند
باز من مبهوت اين همه غصه شده ام
نمي دانم سر به كدام آشيان بگذارم
تا لحظه اي لحظه ها منجي تنهاييايم بشود
تا دقيقه اي ثانيه اي من سر به بالين ستاره ها بگذارم
و در شرم ترين پيچكهاي حضور
آرام گيرم بگريم
نمي دانم
اما كاش مي شد
كاش مي شد دل سپرد به آشيان هاي كاغذي
باز كه من اين همه مبهوت تنهايي ام اما او هست !!!
و من مي خواهم دل بسپارم به آشيان مقدسش
كه هربار كه دستم را دراز كردم دستانم گرفت
كه هر بار گريه كردم آغوشش را آشيانم كرد
كه هر بار دعا كردم به درگاهش دعايم مستجاب كرد
كه هر بار خواستم منجي ام شود ناجي تنهايي ام مي شد
كه هربار شكستم پس زده شده از آغوش ديگرون
كه ….
غرورم طمعه بي پناهي شد
باز هم او آغوشش آشيانم شد

تك به تك
دقيقه به دقيقه
ثانيه به ثانيه
ساعت به ساعت
روز به روز
شب به شب
مي شمارم !!!
خسته شدم پس كي تمام مي شود لحظه هاي جدايي!!!
خسته شدم پس به اميد اينكه ساعت فردا شود تا تو دوباره بيايي!!!
مي شمارم مي شكنم مي كشم مي گريم
تا لحظه ها فردا شوند تا تو ..........
باز دوباره شروع مي كنم به شمردن .....
تك به تك
دقيقه به دقيقه
ثانيه به ثانيه
ساعت به ساعت
روز به روز
شب به شب....
تا اين كابوس هاي بي تو تمام شود !!!
خسته شدم پس كي تمام مي شود لحظه هاي جدايي!!! خسته شدم پس كي تمام مي شود لحظه هاي جدايي!!! خسته شدم پس كي تمام مي شود لحظه هاي جدايي!!!
جز
جز
جز
جز
دلتنگی تو .........

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم
صيد افتاده به خونم تو چه سان مي گذري
غافل از اندوه درونم بي من از کوچه گذر کردي و رفتي
بي من از شهر سفر کردي و رفتي قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم تو نديدي
نگه ات هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي
چون در خانه ببستم دگر از پاي نشستم
گوييا زلزله آمد گوييا خانه فرو ريخت سر من
بي تو من در همه ي شهر غريبم بي تو کس نشنود از اين دل بشکسته صدايي
بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوايي توهمه بود و نبودي
تو همه شعر و سرودي چه گريزي ز بر من ؟
که ز کويت نگريزم گر بميرم ز غم دل
با تو هرگز نستيزم من و يک لحظه جدايي نتوانم نتوانم
بي تو من زنده نمانم...................
آری کسی هست ،
وقتی در ایوان دلتنگی هایت می نشینی
وقتی که پشت پنجره بارانی
بی هوا شاعر می شوی
کسی هست که می شود به او پناه برد
کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد
نگاهت را از سنگفرش های خیس
و سرد کوچه های باران زده جدا کن
تا چه وقت می خواهی در کوره راههایی
که برای خودت آفریدی , قدم برداری؟
می توان از تاریکی ها گذشت
می توان خود را در کوچه های سبز باور،
دوباره یافت. یک نفر هست
شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن،
تنها با او....
هر جا كه سفر كردم،تو همسفرم بودي
وز هر طرفي رفتم،تو راهبرم بودي
با هر كه سخن گفتم،پاسخ زتو بشنيدم
بر هر كه نظر كردم،تو در نظرم بودي
در خنده من چو گل،در كنج لبم خفتي
در گريه من چون اشك،در چشم ترم بودي
در صبگاه عشرت،همدوش تو مي رفتم
در شامگاه غربت،بالين سرم بودي
آواز چو مي خواندم،سوز تو به سازم بود
پرواز چو مي كردم،تو بال و پرم بودي
هرگز دل من بر تو،يار دگري نگزيد
گر خواست كه بگزيند،يار دگرم بودي...![]()
به چشمانت که رنگ آب دریاست
به آن نازی که در چشم تو پیداست
به لبخندت که چون لبخند گل هاست
به رخسارت که چون مهتاب زیباست
به گل های بهار عشق و هستی
به آن عهدی که بستی و شکستی
قسم ای نازنین تا زنده هستم
تو را دوست می دارم...![]()
تا به كي بايد رفت ؟
از دياري به دياري ديگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقي و ياري ديگر
كاش ما ان دو پرستو بوديم
كه همه عمر سفر مي كرديم
از بهاري به بهاري ديگر
آه اكنون ديريست
كه فرو ريخته در من گويي
تيره آواري از ابر گران
چو مي آميزم با بوسه تو روي لبهايم مي پندارم
مي سپارد جان عطري گذران
آنچنان آلو ده ست
عشق نمناكم با بيم و زوال
كه همه زندگي ام مي لرزد
چو تو را مي نگرم
مثل اين است كه از پنجره اي
تك درختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان مي نگرم
مثل اين است كه تصويري را
روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار كه فراموش كم
تو چه هستي جز يك لحظه
يك لحظه كه شمان مرا
مي گشايد در برهوت آگاهي
بگذار
كه فراموش كنم..
فروغ
با تشکر از قاصدک![]()
آتش ِ عشق ِ تو در سینه نهُفتن تا کی؟
همه شب از غم ِ هجر ِ تو نخُفتن تا کی؟
طعنه از غیر تو ای یار شنُفتن تا کی؟
روی نادیده و اوصاف تو گفتن تا کی؟
چهره بگشای که رخسار تو دیدن دارد
سخن از لعل ِ تو ای دوست شنیدن دارد
به تو سلام ميکنم کنار ِ تو مينشينم
و در خلوت ِ تو شهر ِ بزرگ ِ من بنا ميشود.
اگر فرياد ِ مرغ و سايهي ِ علفام
در خلوت ِ تو اين حقيقت را بازمييابم.
خسته، خسته، از راهکورههاي ِ ترديد ميآيم.
چون آينهئي از تو لبريزم.
هيچ چيز مرا تسکين نميدهد
نه ساقهي ِ بازوهايات نه چشمههاي ِ تنات.
بيتو خاموشام، شهري در شبام.
تو طلوع ميکني
من گرمايات را از دور ميچشم و شهر ِ من بيدار ميشود.
با غلغلهها، ترديدها، تلاشها، و غلغلهي ِ مردد ِ تلاشهاياش.
ديگر هيچ چيز نميخواهد مرا تسکين دهد.
دور از تو من شهري در شبام اي آفتاب
و غروبات مرا ميسوزاند.
من به دنبال ِ سحري سرگردان ميگردم.
تو سخن ميگوئي من نميشنوم
تو سکوت ميکني من فرياد ميزنم
با مني با خود نيستم
و بيتو خود را در نمييابم
ديگر هيچ چيز نميخواهد، نميتواند تسکينام بدهد.
اگر فرياد ِ مرغ و سايهي ِ علفام
اين حقيقت را در خلوت ِ تو بازيافتهام.
حقيقت بزرگ است و من کوچکام، با تو بيگانهام.
فرياد ِ مرغ را بشنو
سايهي ِ علف را با سايهات بياميز
مرا با خودت آشنا کن بيگانهي ِ من
مرا با خودت يکي کن.

دلم می خواهد امشب یک منظومه از شیدایی های دل و سوداهای جان بنویسم
برای هر آنکه دلم می خواهد کنارم باشد و نیست ، اما خسته ام خستـــه ،
هوس کردم بی قراری هایم را نجوا کنم بیکرانگی ها را فریاد ...
درد دل را
کاغذ و قلم دوا نکرد
چرخش سرانگشت دلتنگی
بر غبار شیشه ی انتظار
ما را بس
همین ...


