تبليغاتX
زمزمه دلتنگی



كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال خدابگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید...مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود.هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید.خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده هاست............

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط علی .....  | 



بهترین بخشش آن است که ، منتظر تشکر نباشی . بهترین عادت آن است که ، همیشه در سلام ، پیش دستی کنی . بهترین خصلت آن است که ، هیچ کس را نرنجانی . بهترین خداحافظی آن است که ، حتما سلامی در پی داشته باشد بهترین قدردانی آن است که ، در عمل باشد نه بر زبان . بهترین عشق آن است که ، دو طرفه باشد . بهترین شغل آن است که ، از انجامش لذت ببری . بهترین غذا آن است که ، با دل خوش خورده شود . بهترین پول آن است که ، از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی . بهترین پدر و همسر آن است که ، خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند . بهترین مادر و همسر آن است که ، تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر . بهترین فرزند آن است که ، به او افتخار کنی . بهترین دوست آن است که ، با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی ، بتوانی حرف دلت را به او بزنی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط علی .....  | 



غروب شد و دوباره باز هوای تو زد به سرم



من موندم و خیال تو با این دل در به درم

غروب شد و بازم دلم به فکرته به یادته

نگاه بی قرار من تو حسرت نگاهته

خسته شدم از اینهمه تنهایی و نبودنت

منتظر تو موندن و هیچ وقت تو رو ندیدنت

خسته شدم از این همه آوارگی،در به دری

به دنبال تو بودم و از تو نبود خبری

به جون تو خسته شدم

خسته و در مونده شدم

روزای عمر من همه بدون تو هدر شدن

به خاطر نبودنت همگی بی ثمر شدن

بیا و این دو روز باقی مونده ی عمرمو

بذار کنار تو باشم تموم کن این عذابمو

خسته شدم از اینهمه تنهایی و نبودنت

منتظر تو موندن و هیچ وقت تو رو ندیدنت

خسته شدم از این همه آوارگی،در به دری

به دنبال تو بودم و از تو نبود خبری

به جون تو خسته شدم

خسته و در مونده شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط علی .....  | 



عشق جاودانه ام با من بمان

 

ای عشق جاودانه ام ، تویی تنها بهانه برای زندگی کردن،

تویی یک شعر تازه ، از  کتاب عاشقانه ، زیباترین شعر ، قشنگترین کلام!

پس میخوانم تو را برای تو ، برای تو که برایم بهترینی عزیزم !

ای شعر عاشقانه ام ، تویی تنها کلام صادقانه ام

 

 که از تو میخوانم با شور و شوقی عاشقانه!

چقدر این زندگی با تو زیباست ، عشق با تو بی همتا ست !

هر چه از خوبیهای تو مینویسم ، هنوز چند خطی را باید آخر صفحه دفتر عشق

خالی گذاشت، تو آنقدر خوبی که صفحات زندگی همه از مهربانی های تو پر شده !

ای عشق همیشگی ام ، با من بمان،  تویی همه زندگی ام!

راه نفس گیریست ، اما من جای تو نیز نفس خواهم کشید،

راه دشورایست، اما من جای تو نیز سختی خواهم کشید،

تو فقط پا به پای من بیا که به آخر خط برسیم ، آخر خط این انتظار رسیدن ،

برای در آغوش کشیدن ،و بوسه زدن بر روی گونه های تو،

آنگاه که دستانت در دستان من است! آری این آخر خط است!!

این احساس من است از روزهای شیرین با تو بودن ،

احساسیست جاودانه برای یک عمر دیوانگی !

من که افتخار میکنم از اینکه با توام ، تو را لایق میدانم

از اینکه عاشق تو ام ، تو را دوست دارم زیرا تو لایق منی ،

تو فرشته ای ،خدا تو را به من داده ، برای ، همیشه ماندن ،

همیشه نفس کشیدن و با عشق تو مردن !

دوستت دارم ای عشق جاودانه ام!

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



قرار ما به رفتن بود

نگو چی شد نمی دونم

خودم گفتم تمومش کن

خودم میگم نمی تونم

نمی دونم کجا رفتم

نمی دونم دلم چی شد

درست تو بدترین لحظه

ببین کی عاشق کی شد

فقط حرفامو باور کن

تقاص عشق تو کم نیست

بمون حوای من با من

مگه عشق تو آدم نیست

تو خاکستر شدی با من

دارم می میرم از این درد

بیا این خونه این کبریت

تلافی کن ولی برگرد

من از آغاز این قصه

ازت چیزی نفهمیدم

نمی دونم چرا حالا

چرا اینجا تو رو دیدم

چقدر دیوونگی دارم

تمام قلبم آشوبه

تو آرومی نمی دونی

چقدر دیوونگی خوبه

تمام قصه بازی بود

تموم شد

هیچ رازی نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط علی .....  | 



هر چی می خوام برات بگم قصه دل واپسیه

                                               هر چی نثارت بکنم یه آسمون بی کسیه

                        قصه تو

                                          قصه من

                                                          قصه عاشق بودنه

حرفای ما هر کلمه اش از عاشقی سرودنه

                                            نمی دونم یادت میاد روزایی که غصه نبود

                  حیف که همیشه این روزا

                                               خاطره میشه خیلی زود!

یادش بخیر زمانی که شعرای من مال تو بود

                             دست من از تو می نوشت،قلب من از تو می سرود

 

اما دیگه فاصله ها چیزی برامون جا نذاشت

                                  انگار نمیشه دور بود و پیش کسی دل جا گذاشت

شاید اینم یه قصه بود

                        که قهرماناش ما بودیم

                                                 ما که به غیر از دل خوش

                                                                            دنبال چیزی نبودیم

   حالا دیگه تو فال ما نشونه عاشقی نیست

                                   دیگه نمیشه گفت که عشق چیزی همیشه موندنیست

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .....

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



زندگی ادامه داره حتی وقتی تو نباشی

اگه آشنابمونی یا مثل غریبه ها شی

حتی وقتی واژه عشق با خیانت هم نفس شه

یااگه تموم دنیا واسه پرامون قفس شه

نه خزون نه بهار انگاری روزگار تو رو ازدل من می رنجوند

دیگه توهرقدم می گذشتی ازم قلبمو می لرزوند

زندگی ادامه داره به جلو قصه تكرار

حتی وقتی نبض ساعت بخوابه رودست دیوار

حتی وقتی شعله عشق تونگاهی بی رمق شه

یااگه دفتر شادی روزی خالی ازورق شه

زندگی ادامه داره خوب وبد سفید ومشكی

تازمانیكه یه لبخندمی شكفه می چكه اشكی

كسی پله های اون روبه عقب برنمی گرده

ولی می تونه ببینه كه گذشته ها چه كرده

زندگی ادامه داره با من و تو بی من وتو

این دو روززندگی رو بیا همراه دلم شو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



 

عشق اول مهربونم ، سرتو بذار روشونم / عشق اول مهربونم ، چتر موهات سایبونم

 

عشق اول نازنینم ، دست تو بذار تو دستام / عشق اول بهترینم ، بوی تو داره نفسهام

 

عشق اول ، عشق آخر اگه امشب در کنارم / تو رو دارم ، پس چرا ، چشم انتظارم

 

عشق اول ، عشق آخر نکنه خوابم دوباره / نکنه تنهام بذاری ، بشه قلبم پاره پاره

 

نکنه هنوز نگفتم ، که چقدر عاشقت هستم / نکنه هرگز ندونی ، که تو رو من می پرستم

 

نکنه هرگز ندونم ، راز اون ناز نگاتو / نکنه هرگز نخونم ، شعر غمگین چشاتو

 

نکنه هرگز ندونم ، اسمتو ای مهربونم / اگه تو حتی ندونی از منم ، نام و نشونی

 

عشق اول مهربونم ، سرتو بذار روشونم / عشق اول مهربونم ، چتر موهات سایبونم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"

و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



حس خوبی دارم به تو که نزدیکی
میشه دستاتو گرفت توی این تاریکی
میشه تا آخر عمر با خیالت سر کرد
می شه عاشق موند و عشق را باور کرد
تا تو هستی جز تو همه چیز ممنوعه است
عشق دل کند از این کوچه باغ بن بست
من توی آغوشت گرم بودم یا سرد
کاش شب می فهمید روز باور می کرد
غصه دنیا را از دلم کم کردی
من فقط من بودم منو آدم کردی
عشق بی حادثه نیست من خیانت کردم
اگه یادم باشی زود برمی گردم
خدایی که برام تو شبام فانوسی
هل می شم وقتی تو منو می بوسی.....

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



هر آنچه آدمی درخیال خود تصویركند  دیر یا زود  در زندگیش نمایان میشود.

برای پیروزی در بازی زندگی باید نیروی خیالمان را آموزش دهیم{جایی هست كه جز توكسنمی تواند آنرا پر كندكاری هست كه جر تو هیچ كس قادر به انجامش نیست} !!اگر كسی موفقیت بطلبد اما اوضاع را برای شكست آماده كند دچار همان وضعی خواهد شد كه برای آن تدارك دیده است

از سخنان تو بر تو حكم خواهد شد!

نه هیچ انسانی دشمن توست نه هیچ انسانی دوست تو بلكه هر انسان معلم توست!!

)فلورانس اسکاول شین(

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



فقط می خوام تو چشم تو نگاه کنم

دلم می خواد فقط تو را صــدا کنم

 

رفتی سفر یه وقت فراموشـــم نکن

من بی کسم تو ترک آغوشـــم نکن

 

چرا می خوای اشک منو در بیاری

عزیز مـــن مگه تو دوستـــم نداری

 

اگه بری چشمای من گریـــون میشه

دلت به قلبم همیشه مدیــــــون میشه

 

دوست نــدارم تو بری و مــن بمونم

هرجا باشی به یاد چشمات می مونم

 

می سپارمت دست خدای مهربــون

خیلی میــشم از رفتنت دل نگرون

 

رفتی سفر یه وقت فراموشـــم نکن

من بی کسم تو ترک آغوشـــم نکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 




سلام آهنگ هر سازم

سلام ای زندگی سازم

تموم هستی ام رو من،

به چشمای تو می بازم

*

چشات همرنگ خورشیده

قشنگه صبح امیده

میون این همه لیلی

چشام تنها تو رو دیده

*

تو عطر رازقی داری

تو شوق عاشقی داری

نجابت از تو می باره

تو ابری ، هق هقی داری

*

به امید سلام عشق،

همیشه از تو می خونم

توی تبعید و تنهایی

تو باشی ، باغ ِ زندونم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



امشب این خانه عجب حال و هوایی داره

گپ زدن با در و دیوار صفایی داره

همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت

بازم این یار قدیمی چه وفایی داره.

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا ز تو دورش سازم

زتو. ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم


تا از این بس نکند یاد وصال

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟؟؟

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است!!!

خندیدم گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

 شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آیینه و گفت:

احساس پاک تورا زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!

گفت خوابی سال ها دیر کرده است...

در آیینه به خود نگاه می کنم آه...

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست میگفت آینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است!!!

اوبرای همیشه دیر کرده است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



بازم همون دلاي بچگي مون
دلاي با صفاي بچگي مون

يه چيز مي گم، ايشالا دلخور نشين
قربونِ اون دلاي تک سر نشين!

اين روزا عُمر عاشقي دو روزه
ايشالا پير عاشقي بسوزه

بلا به دور از اين دلاي عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روي ميز من، يه پوشه
که اسم عشق هاي بنده، توشه

زري، پري، سکينه، زهره، سارا
وجيهه و ريحانه و مليحه و ثريا

نگين و نازي و شهين و نسرين
مهين و مهري و پرند و پروين

چهارده فرشته و سه اختر
دو ليلي و سه اشرف و دو آذر

سفيد و سبزه، گندمي و زاغي
بلوند و قهوه اي و پر کلاغي ...

هزار تا خانومند توي اين ليست
با عده اي که اسم شون يادم نيست!

گذشت دوره اي که حرف ما يکي بود
خدا و عشق آدما، يکي بود

نامه ي مجنون به حضور ليلي
مي رسه اينترنتي و ايميلي!

شيرين مي ره مي شينه پيش فرهاد
روي چمن تو پارک دولت آباد

زلفاي رودابه ديگه بلند نيست
پله که هس، نيازي به کمند نيست

تو کوچه، غوغا مي کنند و دعوا
چهار تا يوسف، سر يکي زليخا!

نگاه عاشقانه، بي فروغه
اگه مي گن عاشقتم دروغه

تو کوچه هاي غربي صناعت
عشقو گرفتن از شما، جماعت!

کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکي، کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکيه کردن
کنار جوي آب، گريه کردن !؟

دلاي بي افاده، يادش به خير
دختر کاي ساده، يادش به خير

من از رکورد عشق در خروشم
اگه دروغ مي گم، بزن تو گوشم

تو قلب هيشکي، عشق بي ريا نيست
حُجب و حيا تو چشم آدما نيست

کُشته ي دلبرند و ارتباطش
فقط براي برخي از نقاطش

پرنده پَر، کلاغه پَر، صفا پَر
صداقت از وجود آدما، پَر

دلا، قسم بخور اگر که مردي
که ديگه گِردِ عاشقي نگردي

ما توي صحبت رُک و راستيم داداش
عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



ای دل ازت خسته شدم

تو هم با این عاشقیات

بس کن دیگه تمومش کن

چقد بلا سرت بیاد

من که گناهی ندارم

من و یه عشقه سینه سوز

دل گفتم عاشقی نکن

گوش نکردی حالا بسوز

تو هم یکی مثله همه

نه خیلی بدتر از همه

منو به آتیش کشیدی

اخه گلم این حقه منه

الهی خوش باشی گلم

پیش هرکی خوشی برو

منم میرم تو خلوتم

چه تنهایی دلم برو

نمی تونی ازم بخوای

تورو دوس نداشته باشم

اگه تو نمی خوای برو

عمرا کاری داشته باشم

اون روز که پیدا کردمت

گفتم اخیش چه با وفاس

اما حالا حتی دیگه

جواب حرفام با خداس

ای دلم عاشقی نکن

کار تو عاشقی نیس

کار تو یه حسرته

تو قلبش واسه تو جایی نیس

بمیرم من برات دلم

میدونم که سخته برات

ولی بازم طاقت بیار چرا میلرزه صدات

نمی تونی ازم بخوای

تورو دوس نداشته باشم

اگه تو نمی خوای برو

عمرا کاری داشته باشم

تو دل تو زیادیه جای برای اینو اون

هر کسی از راه میرسه جا میگیره تو دل تو

انگار که دیگه این وسط فقط من زیادیم

میخوای که بس کنم باشه فهمیدم که زیادیم

اون روز که پیدا کردمت

گفتم اخیش چه با وفاس

اما حالا حتی دیگه

جواب حرفام با خداس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



 

  من باهاتم..

 

کی می گفت اگه تنها بمونی من باهاتم

حتی اگه اسیر غمها بمونی من باهاتم

چرا گریه می کنی.چرا غصه می خوری عزیزکم

بده دستاتو به من هر جای دنیا که باشی من باهاتم

دیگه غصه کافیه قاصدکم

خنده بیارو شادی کن من باهاتم

من که گفتم تو هم از قصه ی من سیر می شی

تو خودت بودی می گفتی.تا ته دنیا باهاتم

یادمه روزای اول بغض کردم به تو گفتم که رها کن

اما گفتی تو همونی که می خواستم من باهاتم

دو سه ماهی تو همون بودی که گفتی

یهو چی شد چی نشد اون همه می گفتی باهاتم

دوباره بغض گرفت راه گلومو

یاد اون روزا بودم.که می گفتی من باهاتم

چند ماهی به دلم سخت گرفتم

که یه وقت بهم نگی.باز دوباره من باهاتم
من نخواستم بشنوم حرف تورو باز دوباره

ولی گفتی که یکم خسته شدم اما باهاتم

به خودم گفتم بسه چقدر غصه ولش کن

بذار اونم بدونه دروغ اینکه من باهاتم


عاقبت تنگ دلم خورد شد وراز دلم گشت نمایان

باز گفتی که خیال است تمامش.من باهاتم

ناگهان از همه دنیا بگسستم و ز او دور نشستم

به دلم گفت که یک فرصت کوتاه بده.تا ببینی که باهاتم

باز این دل عاشق به خودش سخت گرفت

ولی اینبار او رفت.رفت و آرام زمزمه ای کرد به قاصد

که به من گفت.می روم تا که تو خوش تر باشی

نه از آسایش خویش می روم.

ولی این حرف بدان

که بدون تو ولی باز باهاتم

گریه کردم گفتم

باز من ماندم و یک دل تنها

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



...خداحافظ

عزﻳزی که فرصت ﺑﻴان احساسات را به من ندادی٬ خداحافظ.

من دﻳﮕﻪ غرق تنهاﻳﻰ شدم ٬که تو می خواستی در آن غرق بشم.

می خوام ساده و پاک برای تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم و مطﻣﺌﻨﻢ اﻳﻦ ﭼﻴﺰی از ارزشهای

من ،کم ﻧﻤﯽ کنه و لطمه ای هم به غرورم ﻧﻤﯽ زنه.

برای ﻳﮑﺒﺎر و حتی آخرﻳﻦ بار هم که شده ﻣﺠﺒﻮری احساس منو ﺑﺨﻮنی، می دونی چرا ؟

چون دﻳﮕﻪ گوش ﻧﻤﯽ دی و فقط ﭼﻴﺰی رو می خواهی که خودت می خواهی ﺑﺒﻴﻨﯽ ﻳﺎ بشنوی.

می دونی، وقتی کسی داره غرق می شه، فقط کمک می خواد.ولی کار من دﻳﮕﻪ از کمک خواستن گذشته.

می خوام برای آخرﻳﻦ بار بگم: که من برای نابود نشدن عشق و احساسم، همه تلاﺷمو کردم.

درست تو ﻟﺤظه اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فکر می کردم دستت توی دست منه...

ولی افسوس ،که تو ﺧﻴﻠﯽ وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودی و من چه دﻳﺮ ﻓﻬﻤﻴﺪم ،که تنها، درون گود اﻳﺴﺘﺎدم و برای ﭼﻴﺰی می جنگم که اون ﺧﻴﻠﯽ وقت مال من ﻧﻴﺴﺖ.

من توی وجود تو، ﻳﻪ ذره از وجود خدا، ﻳﺎ حتی ﻳﻪ ذره از وجود خودم رو ﭘﻴﺪا کرده بودم.

تو اون شاهزاده ای نبودی که من توی قصه هام ازش ﻳﻪ بت ساخته بودم.

تو حتی اون ﭼﻴﺰی که خودت رو نشون می دادی هم، نبودی...

برای من دﻳﮕﻪ اسم تو، ﻳﺎ هوﻳﺖ تو مهم ﻧﻴﺴﺖ.

برای من اون عشق و احساسی که توی وجود تو ﭘﻴﺪا کردم، عزﻳز و دوست داﺷﺘﻨﻴﻪ.

واسه ﻫﻤﻴﻦ هم تا ابد دوستت خواهم داشت.

فقط بدون ،ﻫﻤﻴﺸﻪ خواستم پر بشی ازمن. اما تو ﻋﻤﻴﻖ تر از اونی بودی ،که احساس من بتونه تورو پر کنه.

و هرﭼﯽ تلاش کردم ،دﻳﺪم ﺗﻤﺎم وجودت خاﻟﻴﻪ، آره ! از من خاﻟﻴﻪ.

آخه مگه من چقدر هستم، که بتونم عظمت وجود تورو پر کنم ؟

آره ! توی وجود تو گم شدم...و کسی به من، فرصت کمک خواستن هم نداد.

ﻫﻤﻴﺸﻪ از خدا خواستم که ﻳﻪ عشق واقعی رو ﺑﻬﻢ بده.

اون عشق رو ﺑﻬﻢ داد، اگرچه ﺧﻴﻠﯽ زود هم ازم گرفت.

 

ولی هرچی ﺑﻴﺸﺘﺮ می گذره، به ﺣﻘﻴﻘﯽ بودن اون عشق ﻣﻄﻤﺌﻦ تر می شم.

حتی نبودن تو، توی اﻳﻦ مدت، نتونست ذره ای از احساس من کم کنه، چه بسا هر ﻟﺤظه قدرتش رو توی قلبم ﺑﻴﺸﺘﺮ از ﭘﻴﺶ احساس می کنم.

دلم می خواد برات آرزو کنم ،که ﻳﻪ روزی عاشق بشی.

ولی برات آرزوی قشنگ تری می کنم ...

اﻳﻦ که، اگر عاشق شدی ،ﻫﻴﭻ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت، طعم خوشبختی واقعی روبچشی.

آرزوی ﻳﻪ عاشق برای معشوقش ﭼﻴﺰی ﻏﻴﺮ از اﻳﻦ ﻧﻤﯽ تونه باشه.

دﻳﮕﻪ حتی ﻧﻤﯽ خوام فکر کنم که احساس واقعی تو چی بود ؟

دﻳﮕﻪ دنبال مقصر هم ﻧﻤﯽ گردم...

دنبال برنده و بازنده هم ﻧﻳﺴﺗﻢ .

اگه برنده و بازنده ای هم باشه...

اون برنده توﻳﯽ...

تو بردی...

آره ! فقط تو بردی .

ولی من خوشحالم ،که به تو باختم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 




کجابودی وقتی غریبی ودرد
داشت منه تنهارودیوونه می کرد
کجا بودی وقتی تورو می خواستم
که دستات آروم بشینه تودستم
کجا بودی وقتی که گریه کردم
از تو به آسمون گلایه کردم
کجا بودی وقتی کنارعکسات
شبا نشستم به هوای چشمات
کجابودی تشنه ی چشمات بودم
نبودی من عاشق دنیات بودم
کجا بودی وقتی دیوونت بودم
وقتی که بیقراره شونت بودم
نبودی پیش منه بی ستاره
ترک می خورد دلم با یه اشاره
می خندیدم اما تنم می لرزید
کجا بودی وقتی چشام می ترسید
کجا بودی وقتی باید می موندی
غصمو از لحن صدام می خوندی
کجا بودی چشام به در سفید شد
هر کی به جز من از تو نا امید شد
کوچه ی انتظار رسید به بن بست
دلم می گفت اون سروعده هاش هست
وقتی که این بازیارو می کردی
من می دونستم داری برمی گردی
بگو هنوز دوسم داری با منی
بگو محاله قلبمو بشکنی
کجا بودی ببینی بی ستاره م
ببینی جز تو کسی رو ندارم
غم نبودنت مثه آتیشه
تو این دو خط ترانه جا نمیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



در قلب زمین

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاري گل من

علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرايي ذهن

هرگز آدم ، آدم نشود

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



 

 

هیچ  چیز  بیشتر  از  تنهایی  رنج آور  نیست ؛

اما  مشكل  این  است  كه  ایجاد هر پیوندی  از  روی  ترس از  تنهایی ، آزمون  مباركی  نخواهد  بود ،

چون دیگری  نیز  با همین  انگیزه  به تو  پیوسته  است ؛

عشق  واقعی ، تنهایی  را به  یگانگی  مبدل  می سازد ؛

اگر  دیگری  را دوست  می داری ، اگر  می خواهی  یاری اش  كنی ، كمك  كن  تا یگانه  شود ؛

نه  نباید  او را  اشباع  كنی ؛

تلاش  نكن  با حضور  خود  بگونه ای  او را  كامل  كنی ؛

دیگری  را  كمك كن  تا  یگانه  شود ؛

چنان  سیراب  از  وجود  خود  كه  نیازی  به  حضور  تو  نباشد   !!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



 

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ،

خوش به حال غنچه های نیمه باز ،

خوش به حال دختر میخک  که می خندد به ناز،

خوش به حال جام لبریز از شراب،

خوش به حال آفتاب .

 

ای دل من , گر چه در این روزگار,

جامه رنگین نمی پوشی به کام ,

باده رنگین نمی بینی بجام ,

نقل و سبزه در میان سفره نیست ,

جامت از آن می که می باید تهی ست ؛

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار .

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ؛

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !

(زنده یاد فریدون مشیری)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 



 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
 جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط علی .....  | 




مركز آموزش ايرانيان